همین که گفتم
ارکیده
دوربین یک گنجشک را نشان می دهد . پسر می گوید:گنجشک پدر2 بار دیگر هم می پرسد بار سوم پسر با عصبانیت جواب می دهد گفتم گنجشک! پدر می رود و با دفترچه ی یادداشتی بر می گردد از پسرش می خواهد یادداشتی را بخواند پسر شروع می کند: امروز با پسرم به پارک رفتیم او 21 بار به من گنجشکی را نشان می داد و از من می پرسید پدر این چیست؟ ومن هر 21 بار با مهربانی جوابش را دادم واو را در آغوش گرفتم! این یک تیزر تبلیغاتی در تلویزیون است برای احترام به پدر و مادر! گاهی ما زودتر از پدر ومادر هایمان آلزایمر می گیریم و فرا موش می کنیم مهر و محبت بی دریغشان را! شاید این بیماری یک تلنگر است برای به یاد آوردن حوصله و صبر پدر ومادر ها فکر کنم اگر اسمش را یاد آوری بگذاریم بهتر است!این بیماری آزمایش صبر ماست . عرفان نظر آهاری قبل از دانشگاه فکر نمی کردم این قدر دانشگاه بی برنامه باشه ؟! سه شنبه اولین روز دانشگاه بود از صبح کلاس داشتیم تا عصر ولی هیچ کدام تشکیل نشد ! دیروزم رفتیم اردوی مثلا معارفه که با همه چی آشنا شدیم الا دانشگاه! حالا هم که برگشتیم فقط پا دردش برای ما مونده! دلم برای مدرسه تنگ شده ولی نه این قدر که برگردم فقط دوست دارم دوستام و که هر کدوم یه جایی توی دانشگاههای مختلف و شهرهای مختلف قبول شدن و فقط یه بار دیگه ببینم دارم فکر می کنم فرق دانشگاه با مدرسه چیه؟ استاد با معلم چه فرقی داره؟ این قضیه ی جزوه دادن و جزوه گرفتن چیه؟ یعنی تو طی سال نباید جزوه بنویسیم و آخر ترم بریم قسمت پسر نشین کلاس و جروه بگیریم؟ واقعا دانشگاه محل تحصیله؟! پس چرا اکثر آدم هایی که مدرک به دست اند حتی به اندازه ی پدر بزرگ مدرسه نرفته ی منم سواد ندارند؟ با همه ی این او صاف آدم با سوادو با فرهنگ هم تو دانشگاه پیدا می شه خدا کنه منم 4 سال دیگه یکی از آن ها باشم کاش قدر اون همه فداکاری و از خود گذشتگی رو می دونستیم! تمام عبادات ما عادت است به بی عادتی کاش عادت کنیم قیصر امین پور وقتی اشتباه می کنیم التماس می کنیم که یه فرصت دیگه به ما بدید جبران می کنیم دیگه تکرار نمی شه هر چی شما بگید همان می کنیم این مال وقتیه که ما گدایی فرصت می کنیم از یه آدم دیگه به خاطر اشتباهی که در حقش کردیم ولی وقتی گناه می کنیم یادمان می رود که دست هایمان را بلند کنیم و از خدا فرصت بخواهیم هر سال خدا یک ماه 30 روز به ما فرصت می دهدکه جبران کنیم بدون این که ما التماس کنیم!! این روزها بزرگ ترین مشکل ما فاصله ی طبقاتی فرهنگی است نمی دانم چرا بعضی اوقات ما آدم ها یادمان می رود از عقل استفاده کنیم یادمان می رود فکر کنیم یادمان می رود حداقل چشم هایمان را باز کنیم ! ساده تر از این نمی شود فقط پلک هایمان را باید به سمت بالا حرکت دهیم همه چیز روشن است ! خیلی سخت است جواب سوالی را بدانی ولی مجبور باشی سکوت کنی سخت است جواب درست سوال را بزرگ با گچ سفید پای تخته بنویسی ولی فریاد دروغ و اشتباه بشنوی سخت است که کسی به جواب4= 2+2 اعتراض کند و بعد گوش هایش را بگیرد برای شنیدن جواب! به قول قیصر امین پور: هرچه گفتم هیچ کس نشنید یا باور نکرد من دهانی نیستم از زمره ی این گوش ها تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند قیصر امین پور توی سفر دایم به جنگل که نگاه می کردم آه می کشیدم شمال قشنگه اما تا وقتی که ما قشنگ نگهش داریم این که ما آشغال ها رو روی زمین می ریزیم بد هست ولی بدتر از آن این است که دایم فکر می کنیم که این کثیفی کمه ولی فاجعه نزدیکه ما همه ی جنگل ها رو خراب کردیم و به ندرت جایی رو می شه پیدا کرد که آدم ها رفت و آمد داشته باشند ولی کثیف نباشه ! بگذریم این بحث ها تمومی نداره و مشکل این جاست که حل هم نمی شه! یه خبر خوب دیگه که توی کنکور قبول شدم ولی نمی دونم چه رشته ای بخونم اگه راهنماییم کنید ممنون می شم یا حداقل یه سایت خوب به من معرفی کنید که اطلاعاتی در مورد رشته ها کسب کنم او انسان بود.انسان.وهمین جا زندگی میکرد .روی همین زمین وزیر همین آسمان .شب ها همین ستاره ها را میدید و صبح ها همین خورشید را.انسان بود راه می رفت ونفس می کشید . .غمگین می شد و شاد می شد.می جنگیدوپیروز می شد . زخم هم بر می داشت .شکست هم می خورد . مثل من مثل تو مثل همه. فرشته نبود بال هم نداشت . انسان بود .با همین وسوسه ها . با همین دردها و رنج ها .با همین تنهایی ها و غربت ها .و انسان بود . ساده مردی امی. نه تاجی ونه تختی.نه سربازانی تا بن دندان مسلح ونه قصرو بارویی سر به فلک کشیده. آزارش به هیچ کس نرسید و جوری نکرد وهیچ از آنها نخواست و جز راستی نگفت.اما او را تاب نمی آورند.رنجش می دادند و آزارش می رساندند.دروغگویش می خواندند.شعبده باز و شاعرش می گفتند. و به خدعه و به نیرنگ پشت به پشت هم میدادندو کمر به نابودی اش می بستند .اما مگر او چه کرده بود؟جز آنکه گفته بود خدا یکی است واز پس این جهان جهان دیگری است و آدمیان در گرو کرده خویشند.مگر چه کرده بود؟جز آن که راه را راه رستگاری را نشانشان داده بود. اما تابش نمی آوردند.زیرا که بت بودند بت ساز و بت شیفته بت انگارو بت کردار فرشته نبود بال هم نداشت و معجزه اش این نبود که ماه را شکافت.معجزهاش این نبود که به آسمان رفت.معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت.او که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست برنگردد می توانست.اما برگشت. باز هم روی همین خاک وباز هم میان همین مردم . و زمین هنوز به عشق گامهای اوست که می چرخد. و خورشید هنوز به نور اوست که می تابد. به یاد آن انسان انسانی که فرشته نبود بال هم نداشت عرفان نظرآهاری یه خورده مطلب و کم کردم که حتما بخونیدش چون خیلی قشنگه بچه ها در چین 70% اوقات فراغت خود را صرف کتاب خواندن می کنند! در آمریکا تقریبا 90% بچه ها سرشون و با بازی های کامپیوتری گرم می کنند! مطلب جالبه دیگه درباره ی تعطیلاته بیشتر کشورهای اروپایی کمتر از 2 ماه تعطیلات تابستانی دارند! ما با این همه تعطیلات به جرات می تونم بگم تقریبا برنامه ای برای بچه ها نداریم !
ديروز شيطــــــــان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند... توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را... شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد... انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند... جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و باايمان، اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند... ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم... با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد...به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود، فهميدم كه آن را كنار بساط شيطـــــــــــان جا گذاشتهام... تمام راه را دويدم.تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطـــــــــان اما نبود... آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را... و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود یا علی
این مطلب یه جایی تو اینترنت خوندم دلم نیومد برا ی شما نگذارم
![]()
مطلب ندارم براتون عکس می گذارم برید حال کنید
همین جوری این عکس و گذاشتم قشنگ بود گفتم شما هم از دیدنش لذت ببرید
| Design By : Night Skin |


